نـــــــــــــــام : تـــــــــنــــــــهــا شـــــــــــــــــهـــــــــــرت: آواره شــــغــــــــل:عـــــــاشــــــــق نــــام پـــــدر: پــــریــــشــــــان نــــــــام مــــادر: گـــریـــــــــان ...نـــــام خـــواهـــر:نــــــگــران نـــــــام بــــــــرادر:انـتـــــــــظار نـــــــام دوست:بــــــی خیــال محـله:دیـار فرامــوش شدگــان درد:ســــــــــکـــــــــــــــــــــوت غــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزل:آه دبـــــــــــیـرستـان:عـاشـــقـان جــــرم:بـــــــه دنــــیا امــــــدن محـــکــــوم:بـه زنـده مـــانــدن آدرس:شهر صفـا،میدان وفا،بزرگراه محبت،خیابان آشنایی، چهارراه ســـــرگـــــردانی،کوچه ی عشـــــق،پلاک بــــی کــران،منزل چشــــم انتـــــظار --------------------------------- خودم را ساخته ام تا بگویم آنچه را باخته ام ، فراموش کرده ام . زندگی ام را به پای کسی گذاشتم که دوستش می داشتم ولی او هیچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از این که هرگز برایش اهمیتی ندارم ، به او حق می دهم شاید او هم مانند من یکی را دوست داشته است... حال از خود می پرسم : او را برای همیشه دوست خواهم داشت؟ افسوس که چنین نخواهد بود! او را فراموش کرده ام . من زمانی به خود نگریستم که دیگر سینه ام شکافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . باید صبر می کردم تا زخم سینه ام با نمک خوب شود ، با قلبم چه کار می کردم برای گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره ای نداشتم نیمی از خاکستر قلب سوخته ام را به آب و نیم دیگر را به خاک سپردم و به یادم ماند که روحم ، روحم ، روح من هیچ موقع ، هیچ وقت و هیچ زمانی از او جدا نشد . یادگار او سوالی است بی انتها : آیا صبر کنم بر او که بر من صبر نکرد....