تقدیم به پدرم :

 "به نام پدر "

چهار ماه گذشت ؛ چهار ماه از رفتن پدرم ؛ چهار ماه از جاي خالي پدرم...

هيچ جوري نميتونم باور كنم كه ديگه بين ما نيست....

گاهي انقدر دلتنگش ميشم كه حاضرم بميرم و برم پيشش...

درسته كه هيچ جوره نميشه با نبودنش كنار اومد ولي خوشحالم و خدارو شكر ميكنم

كه در يك خانواده خوب زندگي ميكنم و همگي از هم خاطره خوب داريم و الان كه

پدرم نيست هيچ عذاب وجداني ندارم كه چرا با پدرم خوب نبودم...

نميدونم چه كسي اين جمله رو گفته  كه (( سلطان غم و رفيق بي كلك پدر و مادر )) هستند ؛

ولي واقعا حرفش ايول داره و شير مادرش حلالش و بايد اين جمله هارو طلا گرفت و

همه جا نصب كرد...

دوستان گلم اين جمله رو جدي بگيريد و توي اين دنياي پر از دروغ و كلك هيچ چيز با ارزش تر

از خانواده و پدر و مادرمون نيستند و خانوادمون رو فداي هيچ چيز نكنيم ؛ چون دروغ و ريا كاري

مثله اكسيژن هوا همه جا هست....

اگه دنبال عشق و محبت و دوستي و ... هستين ؛ چيزي با ارزش تر از پدر و مادر و خانواده

نيست ؛ و فقط اونها هستند كه رفيق بي كلك و سلطان غم و شاديمون هستند...

اين شعر هم تقديم به روح پدرم كه يادش هميشه توي دلم ميمونه و

هيچ وقت واسه من رفتني نيست....

" پدر "

شاعر دنيا من اگه بودم  آغاز شعرم با كلام  " پدرم "  بود

عشق توو صحرا من اگه بودم  آب حياتم توي دسته

" پدرم "  بود ...

واي اگه گندم پوست تنم بود 

اونكه با دستاش منو مي كاشت  " پدرم " بود

ريشه مو توو خاك اگه مي زاشت  " پدرم " بود

" پدر " جونه ؛ " پدر " روحه ؛

" پدر " دينه و ايمونه

" پدر " خسته ؛ "پدر " بيزار 

از اين دنياي ديوونه

" پدر " نوره ؛ " پدر " اميد

" پدر " عشق كه ميمانه

" پدر " خنده  ولي گريان

از اين دنياي ديوانه ......

کودکی که آماده ی تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید :
« می گويند فردا شما مرا به زمين می فرستید .
اما من به این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی
به آنجا بروم ؟ »
خداوند پاسخ داد : « از ميان بسياری از فرشتگان ، من يکی را برای تو در نظر گرفته ام .
او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد . »
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود يا نه .
اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافیست .
خداوند لبخند زد : « فرشته ی تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند
خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود . »
کودک ادامه داد : « من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها
را نمی فهمم ؟ »
خداوند او را نوازش کرد و گفت : « فرشته ی تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی ، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد ، که چگونه صحبت کنی . »
کودک با ناراحتی گفت : « وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم ؟ »
خداوند برای اين سئوال هم پاسخی داشت : « فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد چگونه دعا کنی . »
کودک سرش را برگرداند و پرسید : « شنیده ام در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟ »
خداوند گفت : « فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود . »
کودک با نگرانی ادامه داد : « اما من همیشه به این دلیل که دیگر شما را نمی توانم ببینم ، ناراحت خواهم بود . »
خداوند لبخند زد و گفت : « فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت ؛ گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود . »
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد . کودک می دانست که بايد به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید :
« خدايا! اگر بايد همين حالا بروم ، لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد . »
خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد : « نام فرشته ات اهمیتی ندارد .
می توانی او را مادر صدابزنی . »