عــــــــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــــــــــــق
من عشق را در امید
امید را در تو
تو را در دل
و دل را هنگام تپیدن تنها به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
و بستر را فقط به خاطر اندیشیدن به تو دوست دارم
من خزان را به خاطر رنجهایش
بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر امیدهایش
و وجودم را نیز به خاطر تو دوست دارم
من اشک را به خاطر گرمی اش
ناله را به خاطر توانایی اش
و دین را به خاطر خدایش دوست دارم
خدایی که تو را آفریده و مرا در گرو عشقت حبس کرده است .
خدایی که دل را در تپش
تپش را در پاسخ
و پاسخ را در چشمانت
فقط به خاطر عشقم نسبت به تو آفریده است ...
![]()
اشــك عــاشق
قطره؛ دلش دریا می خواست
خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود
هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!
قطره عبور كرد و گذشت
قطره پشت سر گذاشت
قطره ایستاد و منجمد شد
قطره روان شد و راه افتاد
قطره از دست داد و به آسمان رفت
و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت
تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!
خدا قطره را به دریا رساند
قطره طعم دریا را چشید
طعم دریا شدن را
اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟
خدا گفت : هست!
قطره گفت : پس من آن را می خواهم
بزرگ ترین را، و بی نهایت را !
پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!
و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد
اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت
آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت
قطره از قلب عاشق عبور كرد!
و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :
حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!