چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟

چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟

اما افسوس ...

هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتی...

و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است
 

 بچه كه بودم مدام دستانم را از دستان نگراني كه مراقبم بود رها مي كردم 

              و آرزويم بود كه تنها يك بار هم كه شده تنها از خيابان زندگي رد شوم              حالا كه ديگر نمي شود بچه بود و فقط مي شود عاشق بود از سر بچگي

 

              هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا مي دوم  هيچ كس حاضر نمي شود

 

                         دستم را بگيرد و براي لحظه اي حتي مراقبم باشد.!!!

 

جدائی .......

نمیخواست جنایتی مرتکب شود و این رفتارش ، زن را به واهمه می انداخت . درد و رنج و ناکامی را
پیش می کشید و اصرار ها فایده نداشت . همیشه در لاک خود بود و با کسی نمی جوشید .خنده و
هیجان را در وجودش کشته بود . خانه را سوت و کور می خواست و به اینکه وجود یک بچه می
توانست زندگیشان را شیرین کند بی اعتنا بود . زن چیزی نمی گفت و حتی از حصار خانه
نیز پا بیرون نمی گذاشت . اصولا اهل سازش بود . اما روزی خسته شد و حق اش را خواست ، حق
مادر شدنش را. زخم و کبود شد و تصمیم به جدائی گرفت .



  وساطت ها چاره نکرد و زن تلخ و مایوس از تقدیرش آویخت و به راهی جدا رفت . مرد هم هرگز
نخواست یک جانی باشد و در جای خود ماند . در ذهن او هر میلادی ، تولد یک درد بزرگ بود و جرمی  که کسی تا کنون از ارتکابش شرمی نکرده است.