روح آواره .....

نيمه‌شب بود و ... غمي تازه نفس

ره خوابم زد و... ماندم بيدار

ريخت از پرتو لرزنده شمع؛

سايه‌ي دسته گلي بر ديوار.

 

همه گل بود... ولي روح نداشت!

سايه‌اي مضطرب و لرزان بود...

چهره‌اي سرد و غم‌انگيز و... سياه

گوئيا مرده‌ي سرگردان بود.

 

شمع خاموش شد از تندي باد

اثر از سايه به ديوار نماند

كس نپرسيد: كجا رفت؟  كه بود؟

كه دمي چند در اينجا گذراند!

 

اين منم خسته در اين كلبه‌ي تنگ

جسم درمانده‌ام از روح جداست

من اگر سايه‌ي خويشم يا رب...

روح آواره‌ي من كيست؟ كجا

کاش ....

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم

برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد

آفتاب ديدگانم سرد مي شد

آسمان سينه ام پر درد مي شد

ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد

اشگ هايم همچو باران

لباسم را رنگ مي زد

وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم

وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم

شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني

در كنارم قلب عاشق شعله مي زد

در شرار آتش دردي نهاني

نغمه من ...

همچو آواي نسيم پر شكسته

عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته

پيش رويم:

چهره تلخ زمستان جواني

پشت سر:

آشوب تابستان عشقي ناگهاني

سينه ام:

منزلگه اندوه و درد و بدگماني

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی؟؟؟!!!

من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی 

مشت برمهره تنهایی من پیچاندی

مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت

بار ها دور زدی ذهن مرا گرداندی

ذکرها گفتی و به گفته خود خندیدی

از همین نغمه تاریک مرا ترساندی

بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود

تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

جمع کن رشته ایمان دلم پاره شده است

من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی؟

 
آقا گمانم من شما را دوست!...


آقا گمانم من شما را دوست...

حسي غريب و آشنا را دوست...

نه نه! چه مي گويم فقط اين که

آيا شما يک لحظه ما را دوست؟

منظور من اين که شما با من...

من با شما اين قصه ها را دوست...

اي واي! حرفم اين نبود اما

سردم شده آب و هوا را دوست...

حس عجيب پيشتان بودن

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

از دور مي آيد صداي پا

حتی همين پا و صدا را دوست...

اين بار ديگر حرف خواهم زد

آقا گمانم من شما را دوست...

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی

دوستت خواهم داشت بی آنکه بر لب آرم

در دل خواهم گفت بی هیچ سخنی گوش خواهم داد

بی هیچ اندوهی در آغوشت خواهم گریست بی آن که حس کنی

در تو آب خواهم شد بی هیچ گرمایی

کنار آشیانه ی تو آشیانه میکنم و فضای آشیانه را پر از

ترانه می کنم

می پرسند : به خاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را

بهانه می کنم